اما هنوزم میشه توش نوشت بدون ترس از قضاوت شدن شاید...
دلم گرفته...
دیشب توی دانشگاه بودم که یکی از دوستام برگشت گفت که وای فلانی هم نامزدیش بوده...رفتیم توی فیس بوک و خواستم که منم عکی ببینم...فکر میکنید کی بود...عروس همون خواهر بزرگه اون مرتیکه اشغال بود...و من ماتم برد...
دلم گرفت چون اون زمانی که اون ماجرها برام اتفاق افتاد تا یک سال فحش و بد و بیراه خوردم به خاطر چهار تا النگ دولنگ دخترونه که خواسته بودم سر سفره عقدم باشه...به خاطر اینکه خانواده ام مهریه ام رو ۱۰۰۰ تا سکه گفته بودن ...و به خاطر اینکه روسری به سر و محجبه نبودم...و اونها بودن...اونهایی که با همه حجابشون قر و فرشون صد تا مثل منو توی جیبش جا میداد...
فکر میکنید چی دیدم؟ دو تا خواهری کشف حجاب کرده بودن به سلامتی... لباس خواهر کوچیکه یه تیکه بود از بالای سینه تا دو وجب بالای زانو...لباس عروس با یقه هفتی که میومد تا روی ناف و باز باز و از اونور هم تا پایین کمر لخت لخت...همینهایی که به من گفته بودن به خاطر یه روسری که سرم نیست به درد زیر گل هم نمیخورم...همینهایی که قرار بود منو ببرن قبرستون تا نشونم بدن اخرش کجا قراره بخوابم تا اینهمه پر توقع و لا ابالی نباشم...مجلس عقد مفصل بود...داماد قیافه اش بد نبود ...شاید حتی خیلی ها خوب محسوبش کنند و بسیار سر شناس و ثروتمند از اون ثروتهایی که تموم نمیشه...و خانواده ای که لااقل این سر دنیا که ماییم به خوبی معروفن...
من دلم گرفت...من دلم زیاد گرفت...۳ سال از اون ماجرا گذشته و من به دلیل اون یه سالی که مدام بد و بیراه و توهین شنیدم تا مدت ها مریض و داغون بودم...مریضی که موند بهم ... تبدیل شد به یه تیرویید کم کار...به افسردگی و اضطراب...من موندم و شیشه شیشه قرص و دوا...توی این ۳ سال از زور تنهایی ...به اولین ادمی که از راه رسید و گفت که درکم میکنه دل بستم...براش ۲ بار تا ایران اومدم...انقدر بی حرمت بودم که بعد از کلی امروز میام و فردا میام هرگز به دیدنم نیومد...بعد هم اختلاف فرهنگی رو به دلیل بزرگ شدن من این سر دنیا بهونه کرد و رفت...توی این ۳ سال من از شاگرد اولی دانشگاه رسیدم به جایی که فقط بخوام تموم کنم...من جهنم رو با دو تا چشمام دیدم...جهنمی که درون ادمها میتونه درست بشه...من دستام رو زیاد طرف خدا بلند کردم...تمام مدنی که ایران بودم رو توی حرم امام رضا و هر چی مکان مقدسه گذروندم...
من دلم گرفته...حس میکنم خدا دستام رو پس زده...حس میکنم خدایی که بهش تکیه کردم تا جواب بدی ها رو بده من رو بی محلی کرده...توی این ۳ سال توی خونه اینها مدام جشن و عروسی و خوشی بوده...توی اتاق من سکوت...
دلم شکسته....از وقتی این عکس ها رو دیدم دلم خورد شده...رفتم مسجد...بغضم ترکید اونجا...اما هنوزم ته گلوم باقی مونده....دلتنگم...
چی شد که دیگه ننوشتم؟
این شد که یکی اومد توی زندگیم....سرزده...عین یه دوست خوب...که بعد ها گفت دوستم داره...و شریک درد هام شد...و محرم حرفهام...اعتماد کردم...اشتباه کردم...اینبار خودم اشتباه کردم که اعتماد کردم...این بار ...باز هم شکست خوردم...این بار ۱ سال از عمرم رو عذاب کشیدم...نتیجه اش...نتیجه اش سرمایه عاطفی و احساسی بود که هدر رفت...دلیل...شاید زیاد داشت...شاید نوشتم باز...شاید هم نه...این بار هم سرخورده شدم...
دو ساله اینجا ننوشتم...
قرار بود وزن کم کنم ...قرار بود به خودم کمک کنم....کردم...دیر شده بود ولی...از غصه های بزرگ و کوچیکی که برای خودم ساختم مریض شدم...جسمی...روحی....توی این دو سال من از جهنم عبور کردم...و حالا باز اینجام....
این روزها حالم بهتره...وزنم از اون چیزی که اینجا نوشته انقدر زیاد تره که نخوام حتی بنویسمش....
شاید باز هم نوشتم...
وزن قبل از خوردن صبحانه: ۱۷۰.۵
چیزهایی که امروز دادم پایین با کمال شرمندگی!
- ۳ عدد موز
- یک عدد ساندویچ همبرگر اونم چی! از بیرون! اونم چی با سس اضافه! اونم چی با یک عالمه فرنچ فرایز و مخلفات...
- هندوانه خیلی بیشتر از میزان لازم همراه با یک نون پیتا و یک کف دست میمون صحرای کالاهاری پنیر!
- یک کمی ماکارونی! خداییش یک کمی!
پی نوشت: برو گل بگیر اون رژیمت رو
پی نوشت ۲: برو بمیر با این رژیمت!
پی نوشت ۳: ادم شو!
پی نوشت ۴:از دوشنبه جون هر چی دوست داری برو ورزش
جوابیه همه پی نوشت هام: حرف حساب جواب نداره !لال مونی...
نه به خاطر رژیم و اینها...به خاط همه حرفهایی که زدم و همه کله های شما رو که تیلیت کردم احیانا....
ممنونم...پست های قبلیم رو بر میدارم و یک جا سیو میکنم...تک تک جمله هاتون من رو تکون داد...ممنونم از همه مهربونی هاتون...
حالم یک کمی بهتره....ادم اولش یک کمی بهتر میشه...بعدش یک کمی بیشتر نه؟
از همین امروزم برمیگردم به همه چیزهایی که روزانه میبلعم....
ممنونم که همراه من هستید...
- خوب امروز ۱۹ جون ۲۰۰۸
وزن قبل از خوردن صبحانه:۱۷۰.۵ پوند
چیزهایی که در طی روز پایین دادم:
- یک عدد ساندویچ تخم مرغ صبحانه
- سه عدد ساندویچ کالباس خانگی بدون مایونز و این قرتی بازی ها با نون سبوس دار....در طی روز
- ۴ تا لیوان بشکه مانند اب...
پی نوشت۱: دختره خل اگه به جای اون همه زر زر این ۲۰ روزه رو مثل ادم به رژیمت چسبیده بودی الان ۱۰ پوند کم کرده بودی....
جوابیه پی نوشت به خودم: همینه که هست نمیخوای میرم همین الان چیز برگر سفارش میدم...در ضمن احتیاج داشتم لابد...خیلی رو داری نکن...
پی نوشت ۲: هستی جون اگه بازم اینورا اومدی یه ادرسی از خودت بزار خواهر! من کجا تو رو پیدا کنم توی این لاگستان بی در و پیکر اخه؟
پی نوشت ۳: همه شماها رو خیلی دوست دارم...به خدا از ته دلم گفتم...مهربون ترین هستید به خدا...
میخوام امروز ماجرا رو تمومش کنم و برم سر همون رژیم کذایی...از همه دلگرمی ها ممنونم از ته دلم...
نمیخوام طول و تفاصیل بدم ولی از اون روزی که فریبا زنگ زد به مادرم و کلی قربون و صدقه رفت و همه چیز رو نوشت پای سو تفاهم دو سه روز بیشتر نگذشته بود...من دانشگاه میرفتم و به اقتظای رشته ای که میخونم فشار خیلی خیلی زیادی روم بود...شبها خوابهای اشفته میدیدم و روزهای پر تنشی داشتم...یادم میاد یک روز صبح بود که با و حشت از خواب پریدم...خواب میدیدم که اون مرتیکه و مادرش دارن پای تلفن با هم حرف میزنن و من نمیدونم چطوری بود که میشنیدم...مادرش داشت به من بد و بیراه میگفت و اینکه این رابطه باید به هم بخوره...از خواب که پریدم زنگ زدم به اون مرتیکه...گوشی رو برداشت و گفت اونور خط با مامانشه و بعدا بهم زنگ میزنه!!!اونروز اولین بارون پاییزی بارید...هوا سرد بود و مامانم اش رشته پخته بود..یک لحظه دلم سوخت به حال اون مرتیکه که شب از کار میاد هیچ کسی نیست توی اون خونه...زنگ زدم بهش و گفتم سر راهش یک دونه زود پز بخره که بهش یاد بدم چی توش بریزه که عصر ها که میاد غذای گرم داشته باشه...تشکر کرد و رفت...من هم رفتم دانشگاه تا عصرش که برگشتم و یک ایمیل بلند بالا دیدم که فرستاده بود...بدون مقدمه شروع کرده بود به بد و بیراه و خط ونشون!
که من علاف تو نیستم که تو میخوای ۲ ماه دیگه معاشرت کنی و بعد تصمیم بگیری...تو همه پول و وقت من رو هدر دادی!حالا هم میگی برو زودپز بخر که باز پول من رو هدر بدی! من برنامه ام این بود که تا الان ازدواج کرده باشم(یک چیزی تو مایه های دمپایی خریده باشم) تو به مادر من بی احترامی کردی...به پدر من توهین کردی! اصلا دختری مثل تو که حجاب نداره به درد زیر گل میخوره! برو یه سر به قبرستون بزن ببین اخرش قراره کجا بخوابی دختره بدخت سکه پرست!!!!توی پول پرست سکه پرست با احساسات من بازی کردی....اصلا خواهرم درست میگفت که همه نقشه تو این بوده که با من ازدواج کنی تا ۲ سال خرج و مخارج دانشگاهت رو من بدم بعد هم سکه ها رو بالا بکشی و بری پی کارت!....اصلا حتما تو یک عیب و ایرادی داشتی که خانواده تو حاضر شدند که تو رو به من بدند...چون تو هم ظاهر خوبی داری هم درس خونده هستی...! اگه عیبی نداشتی تو رو به من نمیدادند...و یک مقادیر خیلی زیادی توهین های از این قبیل...اخرش هم تایین تکلیف کرده بود که یا همین الان درست رو ول میکنی میای اینجا خونه من یا هیچی...
شکه بودم...از اون همه التماس برای شانس دوباره ۳ روز هم نگذشته بود...به مامان و بابام که نشون دادم بهم گفتند که جواب توهین ها رو ندم...بابام گفت که یک خط براش بنویسم که اقای محترم شما رو به خیر و ما رو به سلامت و تمام...گفت خدایی اون بالا هست که جوابشون رو بده...هر کی هر کی نیست که با احساس یه ادم اینطوری بازی کنند...ولی تو خودت رو کوچیک نکن...همین کار رو کردم...جواب دادم که لطفا دیگه با من تماسی نگیرید و همه چیز رو منتفی بدونید...جواب بقیه صحبت هاتون هم با خدا...
فکر میکردم که تموم شده...یک نفس راحت کشیدم و رفتم سر درس...ولی تموم نشده بود...شروع شده اماج ایمیل ها و تلفن ها و پیغام ها ی سراسر توهین و بد بیراه....یادمه مثلا میرفتم سر کلاس و بر میگشتم و توی این فاصله ۱ ساعته مثلا ۲۷ تا میس کال داشتم و ۴۵ تا اس ام اس که نصفش توهین و بد وبیراه های از این قبیل بود و نصفش غلط کردم و باز از اول توهین...و من که هر چی جواب نمیدادم بد و بدتر میشد....
بعضی از ایمیل ها و پیغام ها به حدی حالم رو خراب میکرد که تب میکردم...یک مرتبه مریض میشدم و تب بالا....یادمه یک بار ایمیل زده بود که من غلط کردم و حالا میخوام به خانواده ام بگم که من با تو رابطه داشتم و حالا مجبورم باهات ازدواج کنم!!!! از معدود دفعاتی بود که جوابشو دادم...گفتم که اقای محترم من حتی اگه با شما رابطه ای هم داشتم ترجیح میدادم به همین وضع مجرد بمونم تا بیام توی اشغال دونی شما یک عمر کنیزی....
جوابشون رو هم یادم نمیره که بعله ...یادت باشه که اگه خواستی برگردی باید حجاب کنی و درست رو ول کنی و با قناعت زندگی کنی و مادرم هم جاش روی چشمته!!!..خیلی جالب بود...به یارو گفته بودم برو پی کارت بعد برای برگشتنم خط و نشون هم میکشید...
این وضعیت دقیقا ۳ ماه ادامه داشت...تمام پاییز ۸۵ رو من با روزی ۴۰ -۵۰ تا پیغام و ایمیل و تلفن های این مدلی سر میکردم و اکثرا هم بی جواب...اعتقاد داشتم که خدا جواب این ظلمی که به من شده رو میده...حالم از طرفی خراب و داغون بود...حواس پرتی شدید گرفته بودم که هنوزم خفیف ترش باهامه...مثلا در عرض یک روز کیفم رو گم میکردم...بعد که اون پیدا میشد تلفنم نبود بعدترش کلیدهام نبود...چندین بار کلید و کیف و وساطلم رو بچه ها توی سطل اشغال پیدا کرده بودند و بهم میدادند...انقدر اوضاع بدی بود که همه فهمیده بودند...شده بودم جک کلاس که این ستاره اگه سرش به تنش وصل نبود اونو هم گم میکرد...فقط یکی از دوستانم که یک پسر ارمنی دو سال از خودم کوچیکتر بود از این جریان خبر داشت و با اینکه ادمی نیست که برای کسی مایه بگذاره اون ترم مثل برادر هوای من رو داشت و من همیشه محبتهاش یادمه...حواس پرتی از یک طرف از طرف دیگه مدام مریض بودم...توی ۳ ماه پاییز ۵ بار انفلانزای شدید با تب و لرز داشتم و با اون اوضاع فشار درسی فاجعه بودم...نمیدونم چطوری ترم رو تموم کردم...کلاسهام رو پاس کردم ولی با نمرات متوسط...بعد از ۳ ماه که بد و بیراه های جور و واجور خوردم یک بار دیگه طاقتم تموم شد...یک خط ایمیل زدم که اقای محترم من اگه جای شما بودم خودم رو بیش از این توی چشم کسی که زمانی قرار بود شریک زندگیم بشه خراب نمیکردم....تلفن ها قطع شد ولی ایمیل ها ادامه داشت...اون ها هم به مرور توی ماه چهارم کمتر شد و من موندم که داغون بودم وخسته و از پس خودم دیگه برنمی امدم....
نمیدونم چم بود که درست سر هر مناسبت شادی مریض میشدم...شب تولدم توی دی ماه چنان تبی داشتم که به مرگ خودم راضی بودم...۱ ماه یکی در میون تب داشتم...گذشت تا عید ۸۶...یادمه که سال تحویل ما طرفهای ظهر بود و من باز تب و لرز داشتم...یادمه تنهایی خودم رو رسوندم بیمارستان و دکتر چقدر من رو سین جیم کرد چون باور نمیکرد توی ۵ ماه برای بار ۸شتم با این حال و این تب دارم میرم پیشش...فکر میکرد خودم کاری میکنم...کلی ازمایش خون داد تا اخر حرف من رو باور کرد که به خدا هیچ غلطی نمیکردم...سال تحویل اون سال تلخ و تاریک بود...ده دقیقه قبل از سال تحویل رسیدم خونه و توان راه رفتن تا سر میز رو هم نداشتم...سال تحویل شد و چشمهای خیس من هم گذاشته شد به حساب انفلانزای شدیدی که داشتم...
توی این مدت هنوز هم بد و بیراه میخوردم...خیلی کمتر البته...یادمه یه وبلاگ داشتم که نمیدونم اون مرتیکه از کجا ادرسمو اورده بود...از دلتنگی ها مینوشتم و هر بار اماج کامنتهای بد بیراه و بی نامش که میدونستم خودشه پر میکرد صفحه من رو...مطمئن بودم خودشه چون تنها یک نفر بود که از شهری که اون توش زندگی میکرد به لاگ من میومد درست همون ساعت کامنت های ایشون و لحن نوشتن هاش هم خود خودش بود...یادمه یک بار براش پیغام فرستادم که اقای فلانی لطفا لاگ من رو نخونید....ممنونم!...جواب من یک مشت توهین بود که دختره فلان و بهمان من چیم به لاگ تو! من زن گرفتم!تو کی هستی اصلا!
بعد تر هاش متوجه شدم که ایشون دقیقا بعد از اون ۳ ماهی که به من بد و بیراه گفتند با یک خانومی اشنا شده که دلیل کم تر شدن بد بیراه هاش به من هم همون اشنایی بوده نه وجدان ایشون که حکم کرده بوده که زبونش رو نگه داره...فهمیدم که اون روزهای تاریک نوروزی رو که من با تب و درد از شدت ناراحتی به خاطر توهین هایی که به عمرم نشنیده بودم سر میکردم مراسم عقد کنون ایشون بوده...و تابستون ۸۶ هم مراسم عروسی....
خانواده ایشون با کمال پر رویی خانواده من رو برای این عروسی دعوت کرده بودند ...مادر ایشون بارها تماس گرفت انگار نه انگار که اصلا طوری هم شده که بیاییم و ببینیمتون که مادرم هر بار خیلی رسمی و محترمانه جواب داد که عذر میخوام ما وقت نداریم...
بعد از این ماجرا من به شدت رفتم توی خودم...دوستش نداشتم...از اینکه ازدواجی سر نگرفته بود خوشحال بودم و هستم و عقیده دارم خدا بهم رحم کرده....ولی نتونستم که خودم رو ببخشم...به خاطر فرصت دومی که به یک ادم پست دادم خودم رو نبخشیدم ...به خاطر فرصت دومی که به ادم پست دادم...که عقوبتش اون همه توهین و حرفهای رکیکی بود که شرم میکنم که به زبون بیارم همونطوری که اون زمان شرم کردم که جواب بدم و واگذار کردم به خدا...
این سکوتی که کردم برام گرون تموم شد چون اون ادم بی چاک و دهن همه جا رو با چه حرفها که پر نکرد...و خوب توی چشم همه اینها خیلی سرشناس و معتبر بودند....از طرفی از شنیدن خبر ازدواجش خیلی ضربه خوردم...احساس کردم خدا پشت من رو خالی کرده....احساس کردم خدا نه تنها جوابی بهش نداده بلکه دقیقا همون چیزی رو که میخواست به ۳ ماه نکشیده گذاشته توی دامنش...چیزی که من رو خیلی داغون کرد هم اسم بودن زن اون مرتیکه با من بود که همه جا با خنده و تمسخر گفتند که اره اون یکی ناز کرد و خدا یکی بهترشو بهمون داد!
زن اون مرتیکه هیچ ظاهر قشنگی نداره...از معمولی هم یک کمی اونطرف تر...ادم با سیاستی هست و من حس میکنم حریف فریبا بتونه باشه...درس خونده هست و مذهبی و با حجاب...از خانواده سطح بالایی نیست ....یعنی به عبارتی میشه گفت برای اون مرتیکه احتمالا همسر بهتری هست و این من رو میرنجونه...که چرا خدایی که این همه بهش تکیه کردم چنین تقدیری کرد....جالب ترین قسمت ماجراش هم اونجاست که خواهر ایشون طی دوستی پنهانی ۱ ساله اش با یک اقای غیر مذهبی و خوشتیپ و خیلی پولدار قید حجاب و همه چیز رو زد و با ایشون ازدواج کرد...یعنی همه اینها ریا بود و دروغ و خیمه شب بازی.... اینه که از خدایی که بهش تکیه کرده بودم دلخورم و در عین حال شرمنده از این دلخوری که هر چی باشه خودش بود که من رو از یک ازدواج به این نکبتی نجات داد...
اون زمستون کذایی با همه مریضی ها و تب ها و بی خوابی هاش گذشت....انقدر حالم بد بود که شب توی خواب داد میزدم...گذشت و من از همه خودم رو پنهان کردم...به جز یکی دو نفر با همه دوستانم روابطم رو قطع کردم...از اون زمان تا به حال بودن توی جمع من رو ازار میده...به درس پناه بردم و شاگرد اول دانشگاه شدم...ولی با درد ....
تنها چیزهایی که ارومم میکردند خوردن بود و گاهی خرید رفتن...که از صدقه سر اون خوردن ها و گوشه گیری ها و به خودم نرسیدن ها اضافه وزن پیدا کردم و دیگه خرید رفتن هام هم با اون هیکل از فرم در اومده حالم رو بد میکرد...
احساس میکنم هیچوقت حالم خوب نشد...فقط دگرگون شدم...از اضطراب پریدم به ترس...از ترس به افسردگی ...از اونجا به عصبانیت...فقط مدلش عوض شد ...اصلش بود که خوب نشد...
حالا شدم یه ادم گوشه گیر که از این قیافه ای که شدم متنفرم....خودم رو پنهان میکنم...دیگه از او هفت قلم ارایش همیشگی خیلی وقته خبری نیست...یه شونه به موهام بزنم خیلی هنر کردم...شب ها خواب ندارم و روزها کسل و بی رمق...بی خود و بی جهت توی تنهایی اشک میریزم و اگه همه دنیا رو هم بهم بدن خوشحالم نمیکنه...هیچ ارزویی ندارم و هیچ امیدی برای انکه فردا رو بخوام ببینم...تنها ارام بخشم شده همین غذا که عواقبش رو هم دارم میبینم...به عبارتی خوب نیستم...
این شد که اینجا رو درست کردم چون دیدم تنهایی از پس خودم بر نمیام...شاید اگه این۱۷ کیلوی اضافه رو کم میکردم و قیافه قبلم رو میدیم بهتر میشدم...
برای بار اول بود که این حرفها رو جرات کردم جایی بزنم...ممنونم که همراهیم کردید...ببخشید که خسته اتون کردم...همین که از دلم بیرون اومده یک کمی سبکتر شدم...شاید این هم موقتی باشه...ولی خوب...همینش هم خوبه...
دوباره برمیگردم به همون فرم نوشتن اولی...از همه کسایی که حرفهاشون دلگرمی بود ممنونم...همین که ادم میبینه تنها نیست خودش خیلی نعمته....
جمعه بود ...روز قبل از مراسم! بابام رفته بود شرکت سر کارش..مامانم تلفن به دست داشت همه چیزهای رزرو شده رو کنسل میکرد و جریمه های کنسل کردن رو پرداخت....من ...کلافه بودم...اصلا نمیفهمیدم چی چطور شده بود..در عرض ۳ روز ...یعنی این همه ادم این همه سال اینها رو نشناخته بودن؟حالم بد بود....خیلی خیلی بد...اون مرتیکه هم سراغی ازم نگرفت...من هم نگرفتم...به اندازه کافی سنگ روی یخ شده بودم...تنها دوستی که این جا داشتم بهم زنگ میزد...اخرش گفت ستاره پاشو بیا بریم بیرون...گفتم تحمل مردم رو ندارم...گفت تو بیا...رفتم...تا منو دید گفت اخی ...چه ناخونهات قشنگ شده....از اونجایی که نمیتونم جلوی هیچ کس گریه کنم...فقط یه لبخند تحویلش دادم...گفت میخوای چی کار کنی؟ گفتم به خدا نمیدونم...گفت ستاره به جون خودم این همه سال باهات دوستم...اگه خودم کنارت نبودم و خیلی از اون برخوردها رو با چشم خودم ندیده بودم باورت نمیکردم...میگفتم امکان نداره...میگفتم حتما تو هم یه کاری کردی....بهش گفتم بیا بریم خونه ما تا لباس عقد رو ببریم پس بدیم...رفتیم خونه...لباس عقد من ناپدید شده بود...شب قبلش قبل از اومدن اون عوضی ها گذاشته بودمش روی مبل کنار تخت... حالا نبود...همه جا رو زیر و رو کردیم...کیسه محافظش بود...رسید خریدش هم بود...خودش نبود...هیچوقت هم پیدا نشد...حتی زمانی که از اون خونه رفتیم...
شنبه بود...روز عقد من...توی خونه داشتم خفه میشدم...زدم بیرون...نمیدونستم کجا برم...هیچ جا نداشتم که برم...هیچ کسی نبود که برم پیشش...توی خیابونها بی هدف دور زدم...یک مرتبه چشمم افتاد به یهساختمون که دم درش به عربی نوشته بودن مرکز اسلامی...مسجد بود...مال پاکستانی ها....رفتم تو...هیچ کس جز من نبود...نشستم و تکیه دادم به دیوار....قران هاشون ترجمه نداشت و حتی از روش هم نمیتونستم بخونم...فقط یکیش رو گرفتم دستم و بلند بلند زار زدم...گفتم خدا تو که شاهدی...تو که میدونی همه چیز رو...دیدی که من هیچ جوابی ندادم...از تو میخوام جواب اون همه تهمت رو بدی...نمیدونم کی بود که از اونجا زدم بیرون...رفتم لب اقیانوس...یه اسکله بود که چندین کیلومتر میرفت روی اب....تب داشتم انگار...کلی ادم اونجا بود...کلی صدای جیغ و خنده و شادی...تا اخر اسکله رفتم...نمیدونم چرا حس میکردم همه به من نگاه میکنند...برای بار اول توی عمرم از مردم میترسیدم...اخرش طاقت نیاوردم...حس میکردم نگاههای مردم داره سوراخم میکنه...برگشتم...توی ماشین ساعت ها نشستم...اخرش با تلفن مامانم و خواهش هاش که بیا برگرد خونه ...بیا تنها نباش برگشتم...ظهر بود...توی راه مرتیکه زنگ زد...خیلی عادی....انگار هیچی نشده...گفت با خواهراش رفتن کوه نوردی و کلی خوش گذشته...انقدر گفت که طاقت من تموم شد...دلم بدجوری گرفته بود...گفت جالا تو چته؟ گفتم هیچی ببخشید که امروز مثلا روز عروسیم بوده و حالا به این رو افتادم ها...گفتم انقدر معرفت نداری که لااقل امروز رو بیای اینجا انقدر من تنها نباشم...داد زد که خیلی پر توقع و خودخواهی ستاره...من خواهر هام رو بعد از ۱ سال دیدم...حالا تو توقع داشتی بیام اونجا...من قول دادم که ببرمشون سینما...گفتم حالا الان نرن سینما دنیا اخر میشه؟گفت اره...من قول دادم...الان هم دارم میبرمشون...دوست داشتی بعدش میاییم پیش تو...گفتم زحمت نکش و گوشی رو گذاشتم...رسیده بودم خونه...گوشی رو که گذاشتم دوباره زنگ خورد...برداشتم...این بار خانوم طلافروش بود...یادمون رفته بود سفارش رو کنسل کنیم...گفت خانوم شما مگه مراسم ندارید؟ چرا این حلقه رو نمیایید ببرید؟ گفتم...مونده بودم چی بگم...گوشی رو که گذاشتم تازه بغضم ترکید....رسیده بودم در خونه...
تا شب دور خودم راه رفتم...ساعت ۸ بود که اون مرتیکه یک مرتبه جلوی خونمون ظاهر شد...بابام با قیافه عصبانی در رو وا کرد...از بابام اجازه گرفت که من رو ببره بیرون...بابام گفت از خودش بپرس...تصمیم گرفتم که برم و تکلیفمو مشخص کنم... با رنگ و روی پریده و قیافه اشفته همچین که اومدم از در برم بیرون مامانم دستم رو کشید داخل...گفت اوهوی دختر کجا این ریختی؟ گفتم چشه؟ گفت تو همیشه همینقدر رنگ و رو پریده و با حال نزار میری بیرون؟ گفتم نه...گفت میری توی اتاقت...لباس شیک میپوشی..ارایشت رو هم میکنی برمیگردی میری...اینطوری عین مرده متحرک بری که خیال برش داره خیلی ادمی بوده که تو به خاطرش اینطوری بشی؟ حرف گوش کردم...ولی خوب هیچ لباس و ارایشی جلوه نداشت اونشب...حالم خراب تر از این حرفها بود...دیدم یه دونه پای میوه ای خریده اورده که به خاطر امروز و دیروز معذرت میخوام...افتاد به التماس که اشتباه کردم...گریه و زاری....گریه اش حالم رو به هم میزد...از مردی بدون اجازه مامان جونش اب هم نمیخورد و فقط بلد بود عین بچه ۲ ساله عر بزنه و هیچ کاری نکنه حالم به هم میخورد...گفت بیا شام ببرمت گرون ترین رستوران شهر...گفتم نمیخوام...گفت شب عروسیمون بوده خوب....بیا با هم خوش باشیم...گفتم تو هنوز من رو نشناختی...فکر میکنی با یه رستوران گرون همه چیز یادم میره؟ مگه من گرون ندیده بودم؟ خوبه این همه سال توی خونه ماها رفت و امد داشتید...گفت لااقل بیا بریم فلان سوپر مارکت دو تا کارد و چنگال برای کیک بخریم...به زور منو کشوند اونجا...رفت توی قسمت گل فروشیش ...یه سبد گل پلاسیده برداشت که قیمتش ۸۰ دلار بود...دادش دستم...گفتم ببین...به من رشوه نده...گل گله...رفتم و یه دسته گل ۱۰ دلاری که تر و تازه بود و تزیین نشده برداشتم(کلا ارزون تر این گل توی این شهر پیدا نمیشه )برگشت گفت ستاره میشه یه خواهشی ازت کنم؟ گفتم بگو ؟گفت میشه جلوی مامانم اینها این خرجهایی که برات میکنم رو نگی؟؟؟دهنم وا مونده بود...گفتم کدوم خرج ها؟ گفت مثلا همین گله...یا اون شام و نهار هایی که توی این چند ماه اشنایی بردمت این ور اونور...حالم به هم خورده بود از این یه قرون دو زار هاش ....گفتم خیلی معذرت میخوام مثل اینکه خیلی باورت شده ؟ گله رو گذاشتم زمین...گفتم جواهر بشه نمیخوام...گفتم ببین...من وقتی ازدواج کنم یعنی اختیار خونه زندگیم مال منه...هر کاری هم همسرم برام بکنه خوب کرده...همه هم بدونن...اصلا شاید من فردا اگه ازدواج کردم دلم خواست همه داراییمون رو بریزم کف حیاط یه اتیش هم بکشم زیرش...میخوام بدونم به مادر شما چه ارتباطی داره؟ میخوام کیه که میخواد دخالت کنه؟ خیلی ناراحتی به سلامت...حالم به هم خورد از این یک قرون دو زار کردن هاتون...گفتم حقا که بابام راست میگه که این ثروت های اینچنانی از نخوردنه که جمع میشه....گفتم من رو بزاره خونه.....گذاشت و رفت...
رفت از خونه خاله جانش هم قهر کرد...به مادرش گفت که دارن با زندگیش بازی میکنند و عروسیش رو به هم زدند....چمدونش رو برداشت و رفت...زنگ زد به من که دارم میرم یه جا که هیچ کسی ندونه...و رفت گم و گور شد مثلا...مادر محترمش حتی یک بارم زنگ نزد به ماها که ببینه ایا از پسرش خبر داریم یا نه...من احمق هم نشستم به زار زدن...که این الان یه بلایی به سر خودش میاره...به حال مردن افتاده بودم...برگشت و رفت شهر خودش...از اونجا هم زنگ زد به مادرش که تو با زندگیم بازی کردی...که یا میری با زبون خوش هر چی خراب کردی رو درست میکنی یا من دیگه پسرت نیستم...بدون هیچ حرفی و حدیثی...از این تهدیدش ۵ دقیقه نگذشته بود که مادرش زنگ زد به من...برای بار اول...که سلام عزیز دلم!!!! خوبی قربونت برم؟همه چیز خوبه فدات بشم مادر؟ کاری نداشتم خواستم احوالت رو بپرسم عزیز دلم...بعدن زنگ میزنم با مامانت هم حرف میزنم...مواظب خودش باش عزیزم...خدافظ!!!
بعدش هم زد به مامانم و با همین فدات بشم و قربونت برم که اره...ماها داریم برمیگردیم کانادا میخوام بیام قبل از رفتن ببینمتون...مامانم زیاد گرم نگرفت ولی گفت قدمتون روی چشم...به من هم گفت که زیاد خوش بین نیست...گفت همه اینها فیلمه...فقط میخواد به پسره نشون بده که نقشی نداره توی این به هم خوردن...پسرش رو میخواد ولی تو رو نه...بهم گفت که منتظر باشم برای زیر اب زدن موزیانه فریبا خانوم...
شبش اومدن...۴ تایی...بدون اون مرتیکه...بازم با من حرفی نمیزدن...ولی این بار روی خوشتری داشتند...بین من و فریبا هیچ حرفی رد و بدل نشد...پدرش ازم یه فرصت دیگه خواست..گفتم که میخوام ۳ ماه دیگه معاشرت کنم...و بعد تصمیم بگیرم...قبول کردند...اخر شب موقع خداحافظی فریبا خانو تنها چیزی که گفت این بود: ستاره جون مواظب رانندگیت باش حالا که دانشگاهت باز شده و میری و میای ....موندم که اخه چه ربطی داره....گفتم چشم حتما... تنها حرفی که بین ما رد و بدل شد...
شبش مرتیکه تماس گرفت از شهر خودش...شده بود همون فرشته قبلی...من سر سنگین بودم هنوز...ولی چون گفته بودم که یه فرصت دیگه میدم هیچ حرفی از انچه گذشته بود نزدم...
فرداش توی راه مدرسه برای بار اول به عمرم تصادف کردم....با اینکه سرعتی نداشتم ولی جلوی ماشین کلا رفته بود...ادمی که باهاش طرف بودم هم از اون نژاد پرست های امریکایی هفت پشت...انقدر حالم خراب بود که پلیس خشن اینجا دلش به حالم سوخته بود...میگفت با این حال اگه به بابات خبر بدی سکته میکنه...حالم بد بود...به وضوح اثرات اون همه تشنج روم مونده بود...تصادف هم شد مزید بر علت...درسم شروع شده بود و فشار خورد کننده اون هم روی همه چیز...همه چیز قاطی بود و من اشفته...از پس خودم بر نمی امدم....
- ممنون از همه دوستای خوبی که همراهمید...خواستم امشب تمومش کنم ولی بازم نشد...شرمنده...امروز یکی از ادمهای عزیز زندگیم رو که جای پدربزرگ نداشته ام بود از دست دادم...ممنونم اگه براش فاتحه بخونید...
چهارشنبه بود...از صبح زودش همبازی خواهرها و مادر و پدرش رو برده بود یک شهر نزدیک دنبال اون سرویس کذایی...دو روز مونده بود به مراسم عقد و من گیج از اتفاقاتی که افتاده...از صبح بال بال زدم که خدا الان داره چی میگه الان چی میشه...تا شب هیچ تماسی نگرفتم تا راحت باشه...قرار بود ۹ شب با من تماس بگیره و نتیجه رو بگه....تمام روز با خانواده ام صحبت کرده بودم..همه گفته بودند که خودش خوب هست پس زیاد اهمیت نده...تو دور از خانواده اش زندگی میکنی...همه به جز مامانم که خیلی توی فکر بود.....شب شد...۹ شد...۱۱ شد هیچ تماسی نگرفت...ساعت ۱ بعد از نیمه شب بود که با دلهوره زنگ زدم بهش...یک بار..دو بار...برای بار اول تلفنش رو جواب نمیداد...بعد از چندین تماس گوشی رو برداشت...خیلی سرد ...گفتم چی شد؟ گفت هیچی رفتیم سرویس رو گرفتیم...خیلی خوش گذشت...توی راه هم خیلی خندیدیم...نهار هم بردمشان یک جای خیلی خیلی شیک ...گفتم خوب؟ گفت خوب دیگه همین...گفتم نتیجه صحبت ها چی شد؟ یک مرتبه بدون مقدمه سرم داد کشید که ستاره فکر کردی من تا حالا به عمرم خوشگل ندیده بودم که حالا تو برام اینجوری کلاس میذاری؟ ماتم برد! گفتم چه ربطی داره؟ چرا داد میزنی؟ من ازت پرسیدم صحبت کردی یا نه؟گفت اره کردم...مامانم اینها از دست تو خیلی دلخورند. حق هم دارند. الان دو روزه اومدن تو نرفتی خوش امد بگی هنوز...گفتم یعنی چی؟ هر چیزی رسمی داره...مادر و پدرت شام خونه ما رو عصر دیروز کنسل کردند..اونم با اون لحن...اینهمه هم بد و بیراه خوردم سر هیچی..حالا گله هم دارن؟ اصلا ان درسته که ۲ روز به عقد ما مونده و مادرت ۱ بار هم به عنوان بعله برون نیامده خونه ما و همه چیز تلفنی بوده...بابات هم که غیر از فحش های دیروز تا حالا هیچی ...من اینها رو گذاشته بودم رو حساب صمیمیت و مستقل بودن تو...ولی از زیر بته در نیومدم که نفهمم...انگار هیچی از حرفهای من رو نشنید..داد زد که همین که گفتم...فردا میای دیدم مامانم از دلشون در میاری...گفتم شرمنده...اول شما تشریف بیارید...گفت یعنی نمیخوای مامان منو ببینی؟ گفتم چرا خیلی دوست دارم...ولی اول شما تشریف باید بیارید...گفت حرف اخرته؟ گفتم اره...گوشی رو روم قطع کرد...باورم نمیشد...یعنی از یک صبح تا عصر این همه تغییر؟ یعنی اینه نتیجه من عذر میخوام و من جبران میکنم و من صحبت میکنم و من به مامانت قول میدم و حمایتت میکنم؟ همش توی یک صبح تا عصر پر؟سرم رو کردم توی بالشت و تا صبح زار زدم...خدایا باورم نمیشد... این ادم رو نمیشناختم...
صبح پنج شنبه هر چی تماس گرفت جواب ندادم...مامانم عقیده داشت که دیروز این حرفها رو یادش دادن...میگفت فریبا دیگه نمیخواد این ازدواج بشه...خودشو هم نمیخواد پیش پسرش خراب کنه...داره خیلی تمیز این ربطه رو میبره...وگرنه خودش هم میدونه که درست نبوده تو بری اونجا...اینها خیلی سنتی تر از ما هستند...طرفهای ظهر بود که همبازی یا به عبارتی همون مرتیکه! زنگ زد بهم...به غلط کردن افتاده بود...انگار که مادرش بهش گفته بود ۲ تا داد سرش بزن درست میشه و حالا دیده بود که نه خراب تر هم شده...ترسیده بود که من رو از دست بده...زنگ زد...گفتم حاضر نیستم ببینمش...گفتم اگه دوست داشت با خانواده اش بیاد تا تکلیف مشخص بشه...نیم ساعت بعدش زنگ زد که عصر مزاحم میشیم...
مامانم ایندفعه شام نزاشت...ولی ۳ تا میز بزرگ سالن رو چنان پر کرد از انواع میوه و شیرنی تر و خشک و اجیل ترش و شیرین و کوفت که جای ۲ تا پیش دستی نموده بود.. از راه اومدن...اولیا حضرت و دختراش و شوهرش و خود مرتیکه...دریغ از یه دسته گل...دست خالی اومدن...رقبت نگاه کردن به باباشو نداشتم...مدام توهیناش به بابام توی گوشم بود...همه قدرتم رو جمع کرده بودم که چیز درشتی نگم...ریخت و قیافه عادی همیشگیم بودم...که البته اگه یه غریبه میومد توی جمع بین ما ۳ تا دختر محال بود که حدس بزنه عروس منم نه ان دو تا خواهر های محجبه!معلوم بود که مامانم عصبانیه...بر خلاف همیشه که فریبا جون جونیش بود مامانم خیلی ساکت بود...میدونستم مثل من نمیخواد زیاد حرفی بزنه که یه وقت از عصبانیت چیزی بگه...اون ۵ تا هم نشسته بودن کنار هم و بین خودشون میگفتن و میخندیدن و به هم اجیل و شیرینی تعارف میکردند! واله تا اونجا که من دیده بودم وقتی کسی میره جایی و ناراحته معمولا لب به چیزی نمیزنه...اینها همش داشتند به هم تعارف میکردند و میخوردند و میخندیدن بین خودشون...انگار نه انگار ما هم اونجاییم....فریبا یه وری نشسته بود که پشتش به من باشه...خواهر بزرگه که دوست صمیمی بچگی من بود هم یه پاش رو انداخته بود رو اون یکی پا هی برای من پشت چشم نازک میکرد انگار غریبه هفت پشت...انگار نه انگار ماها با هم دوست بودیم...انگار نه انگار همین پارسالش که اومده بود چقدر با هم رفتیم خرید و اینور اونور و گفتیم و خندیدیم...فقط چپ چپ نگاه میکرد ...تنها کسی که توی اون جمع با من دو کلام حرف زد و سعی کرد برخورد خوبی کنه خواهر کوچیکتره بود که ۲ سالی از من کوچیکتره...خداییش هیچ بدی به من نکرد و هیچی ازش به دلم نیست...تا ۱۲ شب این اوضاع ادامه داشت...۱۱ شب فریبا خانم یه نق کوتاه کردند که پسر من در وصف دختر شما یه غزل سروده و همین مهریه تو ستاره جون...باباشون هم خیلی محترمانه فرمودن که درسته که پسر ما میشه شوهر شما ولی اختیار زندگیتون هنوز دست ماهاست...مامانم که هیچی نمیگفت...ولی بابام اخر شب گفت که من فقط میدونم دو تا جوون بین خودشون یه تصمیماتی گرفتند حالا به هر دلیلی...اگر کسی بیاد این وسط دل اینها رو بشکنه و از هم جداشون کنه خیر نمیبینه...بنابراین من همینجا خودم رو از این ماجرا میکشم کنار و دخترم خودش میدونه چون من یککی که از خدا میترسم دخالت کنم...اینجا بود که بابای ایشون نطقشون باز شد رو به بابای من که اخه اقای فلانی اینجا امریکاست و اگه طلاقی صورت بگیره اموال نصف میشه..مهریه معنی نمیده...بابام جواب داد که بابا خوبیت نداره...پس فردا عقد کنونه شما یه مبارکه نمیگید از ۳ روز پیش یک بند میگید طلاق...اصلا گیرم که طلاق...اینجا به گفته شما امریکاست و دختر من هم درامدش کم نخواهد بود بنابراین اگه هم اموال نصف بشه اموالی بوده که هر دو براش کار کردند ...اینجا بود که بابای متشخص اشون فرمودند که نه خیراقای محترم! دختر شما فردا بچه دار شد ۲ سال موند خونه کار نکرد که بچه شیر بده اونوقت درامدش با پسر ما مساوی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
یادمه که مادرم رو کارد میزدی خونش در نمیامد...دیگه طاقتش تموم شد و گفت معذرت میخوام مگه قراره دختم بشینه بچه همسایه رو بزرگ کنه که اعتراض میکنید؟اینجا بود که من دیگه تحمل نکردم...گفتم ببخشید من فکر نمیکنم امادگی ازدواج با پسر شما رو داشته باشم هنوز...حس میکنم شناخت کافی ندارم...از طرف من مراسم پس فردا کنسل هست تا من بیشتر فکر کنم...
با این حرف من پا شدند و خیلی ریلکس انگار اصلا طوری نشده رفتند...ماها مونده بودیم مات و مبهوت...بابام میگفت توی هیچ دهی هم مردم اینطوری برخورد نمیکنند...ما مونده بودیم و این همه فرهنگ و تشخص و اصالت خانوادگی که اینها بهش معروف بودند...کار زیادی نبود...میزها و ظرفها کلا خالی از همه چیز بود....دریغ از یک دونه شیرینی که مونده باشه ته ظرفها...یا یک دونه میوه و اجیل!
اونشب تا صبح خوابم نبرد و این شد شروع بی خوابی های شبانه من که هنوزم ادامه داره....
ادامه داره...
خوب از اونجا که خواب ندارم پس بقیه اش رو مینویسم...
- روز یکشنبه بود و قرار بود بریم برای لباس همبازی...صبحش خاله فریبا زنگ زد که من میخوام برای خرید های عروس همراهش برم..البته با خودم که حرف نمیزد...همش پیغام پسغام بود به مامانم...به مامانم گفتم اگه میخوان بیان ولی من چیزی ندارم دیگه که انتخاب کنم...همه چیز انتخاب شده فقط قراره تحویل بگیریم..خاله فرح فرمودن که نه یعنی چی انتخاب شده...اینها بچن نمیفهمن...مامان من گفت بابا بگذار راحت باشن...من که اگه بهم بگن بیا هم نمیرم...به مامانم گفتم مامان همه خرید همبازی برای من همین حلقه هست...بقیه رو که شما خرج کردید...دیگه همین حلقه هم نمیشه من انتخاب کنم یعنی؟ مامانم گفت نمیخواسته دلم رو چرکین کنه ولی گفت فریبا میخواد بیاد اونجا با عزیزم و فدات شم یه چیز که خودش میخواد برداره...ناراحت شدم...من این همه تنهایی دنبال همه چیز بودم...ایشون که حکم خاله داشت یه بار نگفته بود ستاره حالت چطوره...بهم برخورد...حس کردم که رفتارشون یه طوریه انگاری من میخواستم کلاه سرشون بذارم...گفتم باشه بیان...ولی من تصمیم گرفتم...همونی که سفارش دادم رو میگیرم...قرار خرید شد برای دوشنبه...قرار مهمونی شام هم سه شنبه...اونروز همبازی با یه حال اشفته ای اومد در خونه ما...گفتم چی شده؟ گفت مامانم پرسیده مهریه چی شد؟ بهش گفتم توافق کردیم ۱۰۰۰ تا سکه مامانم اولش قش کرده!!!! بعد که به هوش اومده!!!بد بیراه را انداخته که اصلا و ابدا...مهریه هیچی...خیلی لطف کنیم بهش ۱۴ تا سکه! این همبازی یه اخلاقی داشت که همه چیز رو بدون سانسور میاورد میگذاشت کف دست من...گفت که مامانم یه مشت بد بیراه گفته! بعد هم گفته دختره ..... پسر من رو جادو جمبلش کرده!!! داره سر پسر ساده من رو کلاه میگذاره!!! و خلاصه یه مشت از این حرفها و هی زجه زده هی قش کرده!
من که مات و مبهوت مونده بودم...تا حالا همچین چیزی نه دیده بودم نه شنیده بود! تا بود توی خانواده دیده بودم که خانواده داماد هر چی عروس میگفت میگفتن چشم یه چیزی هم چشم روشنی اضافه اش میکردن! حالا من این همه بد و بیراه خورده بودم...شده بودم دختره جادوگر فلون فلون شده!اصلا این حرکات از همچین فامیلی بعید بود...باورم نمیشد...به همبازی گفتم فکر نمیکنی به من توهین کردن؟ من که از اول بهت گفتم اگه به هر دلیلی نمیخوای یا نمیتونی بگو...حالا خوبه من اینطوری بهم توهین میشه؟توی همین حرفها بودیم که بابای همبازی زنگ زد...اونور خط انقدر فریاد میزد که من با فاصله صدا رو واضح میشنیدم....بد و بیراه میگفت به بابابی بیچاره من! که مردک فلون شده نفسش از جای گرم در اومده! برو بهشون بگو نخواستیم!!! برو بهشون بگو برید پی کارتون بینیم بابا!!!!(دقیقا به همین لحن چارواداری!)برو بگو یا هیچی مهریه یا نخواستیم...انگار کین!!!انگار دختره چیه حالا! نوبرشو اوردن!و یه مشت بد وبیراه دیگه!
صبر کردم تا حرفها تموم شد...گفتم ببین تا حالا بی خود و بی جهت توهین به من بود...حالا توهین به پدرم! اونم از کسی که ۴۰ ساله رابطه اشنایی دارند با ما....گفتم من توهین به پدرم رو به هیچ قیمتی قبول نمیکنم...انگار یه مرتبه اتیش گرفته باشم ....گفتم من با بی حرمتی توی خانواده تو نمیام....حتی اگر فرشته باشی...تا الان برام مهریه مهم نبود...ولی حالا که انقدر ماها رو سبک میکنید حاضر نیستم بد وبیراه های مادر وپدرت رو عین گوسفند قبول کنم و بگم باشه...غلط کردم گفتم مهریه ....یکی دیگه هم بزنید تو سرم من کنیزی هم میکنم...گفتم تو ادم مستقلی هستی...پدر و مادرت هیچ نقشی ندارن توی این ازدواج از نظر مالی...حتی بیلیت رفتن و اومدنشون رو هم تو فراهم میکنی...پس میخوام به عنوان همسر ازم دفاع کنی...پشتم وایسی ونذاری به من و مخصوصا پدرم و مادرم که هیچ نقشی توی این ماجرا ندارن توهین بشه...گفتم شما چندین ساله که با ما رفت و امد دارید...من اگه خانواده تو اومده بودن و با احترام گفته بودن که اقا ما راضی نیستیم و با بون خوش بازم بهم بر میخورد چون از اول بهت گفته بودم اما به خاطر ارزشی که تو و زندگیم داشتی کوتاه میومدم...ولی امروز به اندازه همه عمرم توهین و بد وبیراه شنیدم اونم از ادمهایی که یه شهری میشناسنشون به تشخص....من سبک و تو سری خور نمیام توی زندگیت...حالا تصمیم با تو هست...
زد زیر گریه! گفت ستاره به خدا نمیتونم تو رو از دست بدم...گفت من که تقصیری ندارم...بیا کوتاه بیا و بگو چشم مهریه نمیخوام...فردای عقد بریم یواشکی هزار تا سکه بنویسم تو عقد نامه!!!!!گفتم ببین ...مگه حرف من سر سکه هست؟ مگه من از تو سکه خواستم که یواشکی بریم محضر؟؟؟؟من از خانواده ات احترام خواستم....اینکه بعد از اینهمه بد و بیراه بگم باشه هیچی یعنی من سبکم ...یعنی تو سری خورم...یعنی ترسیدم از مامان بابات!هر چیزی که مهریه منه باید علنی باشه...مادر وپدرت بدونن..
گفت ستاره من روز سه شنبه باهاشون حرف میزنم...چون قراره بریم سرویسی که مامانم از ایران سفارش داده بوده رو که دستبندش هدیه مادرم اینا بوده گردنبندش از خاله فلان و خاله بهمان...گوشواره اش از خاله بهمدان و انگشترش از جمع دایی ها و مادربزگ!!!بگیریم توی راه باهاشون حرف میزنم...میگم که تو ناراحت شدی از برخوردشون...ازت دفاع میکنم...فقط قول بده تنهام نذاری...گفتم که من فقط برام مهمه که شریک زندگیم پشتم وایساده باشه.......
فردای اون روز که دوشنبه بود و روز گردهمایی دو تا خانواده ...با همه دلخوری پیش اومده مامانم طبق معمول تدارک همه جانبه دید...چند رنگ غذا و دسر و چند رنگ دیگه سفارش از رستوران...ساعت ۴ بعد از ظهر بود که با مامانم از خرید میوه و اجیل تازه برگشتیم خونه و مامانم رفت پیغام گیر رو روشن کردم...خاله فریبا بود (که من از این به بعد دیگه خاله رو نمیگم چون حالمو به هم میزنه)خیلی رسمی و خشک فرمودن که الو تماس گرفتم بگم ما شب نمیاییم ...خدافظ شما!....ماها خشکمون زده بود...اینجا بود که دیگه صبر مامانم تموم شد...مامان خونسرد من برگشت رو به من و گفت به جهنم که نمیان...تو هم ناراحت نشو...ولی یه نصیحت بهت میکنم...گفت مادر من ...من ۳۰ ساله اینا رو فکر میکردم میشناسم و الان داره شاخم در میاد...خدا میدونه که اینها چه برخوردی باهات بکنند...یادت باشه هر چی شنیدی یا دیدی نه صدات رو مثل خودشون بلند کنی نه حرف درشتی بزنی...حتی اگه خیلی هم ناراحتت کرد....تو خانوم باش... و متاسفانه من خیلی خانومانه حرف اونروز مادرم رو گوش کردم....
با همبازی که صحبت کردم گریه میکرد ....گفت ابروم پیش مامان و بابات و خودت رفته...با همه ناراحتی که داشتم گفتم تقصیر خودش نیست...دلداریش دادم...و قول که تا زمانی که من رو با احترام به خونش ببره من کنارش میمونم...گفت میخواد با مادرو پدرم حرف بزنه...شب سه شنبه بود...از راه اومد بابام در رو وانکرده بود که افتاد روی دست بابام به معذرت....بابام زد روی شونش گفت عیبی نداره پسر جان...هر چی خیره...اونشب به خاطر همه حرفها و توهین هایی که شده بود عذر خواست...مادرم خیلی رک و پوست کنده بهش گفت که فلانی جان...من بعد از ۳۰ سال دوستی مامان تو رو نشناخته بودم...دختر من متاسفانه عرضه در افتادن و از پس همچین برخوردهایی برا اومدن رو نداره...تو هم که داری میبریش دور از خانواده اش...من تنها در صورتی راضی به این ازدواج میشم که تو قول شرف به من بدی که پشت دخترم رو ول نمیکنی و پشتیبانش میمونی...چون خودش از پس این برخوردها بر نمیاد و از بین میره...مامانم اینها رو با بغض و صدای شکسته گفت...همبازی هم قول داد...و رفت که فرداش با مادر وپدرش صحبت کنه....
-هنوز ادامه داره...
- خلاصه توی این مدت اشنایی این اقای همبازی اخر هفته ها میومد اینجا که منم...خوب خاله جانش هم ساکن اینجا بود و یک راست میرفتن اونجا...اونم ماشین کرایه میکرد برای اخر هفته ها...توی این مدت هیچوقت چیزی به عنوان هدیه برام نمی اوردم...راستش منم اصلا توی این باغها نبودم...اصلا اهمیت نمیدادم...توی این مدت ۳ ماه یک دفه که اومد ۲ تا از تیشرت کهنه های خودش که از بس شسته بود سوراخ شده بود رو اورد داد به من! منم مات و مبهوت که اخه منظورش چیه...ولی به روی خودم نیاوردم...گفتم شاید میخواسته یه چیزی از چیزای شخصی خودش رو برام بذاره!(یعنی خداییش همه این شهر فرشتگان رو بکنند طویله باز دمب من بیرون میمونه از فرط خری)...یک بار دیگه هم یک دونه! شکلات برام کادو اورد و همین و بس...خداییش من هم توقع هیچی نداشتم یعنی همین رو هم میگفتم خوب لطف کرده! حالا اینکه چرا این ها رو الان توضیح میدم در حالی برام اهمیت نداشته بر میگرده به اواخر ماجرا!خلاصه تنها مسائلی که بین ما وجود داشت یکی مسئله درس من بود که قرار بود تا اتمامش براس عروسی صبر کنیم و یک دو سالی رو عقدی سر کنیم که همبازی مشکلی نداشت...مسئله مهم تر این بود که این همبازی یک مقداری مذهبی تشریف داشتند که البته اخرش من نفهمیدم که میزانش چقدره...مادر و ۲ تا خواهر ایشون یک حجاب شل ولکی داشتند که من هیچوقت نفهمیدم واقعا به چه دردی میخوره که مثلا موهای های لایت شده بلوند شما از این ور و اون ور روسری خیلی خیلی نازکتون بیرون باشه...بلوز خیلی خیلی نازک تنگ بدن نماتون هم استینش مثلا تا یک وجب بالای ارنج باشه ارایشتون هم حرفه ای بعد اسمش هم باشه حجاب...حالا اگه ایران بود که میگفتیم اوکی بنده خدا مجبوره...ولی یک جایی مقل کانادا اخه تضاهر چرا؟از اون طرف بقیه خانواده ایشون من جمله خاله جانشون و خانواده خاله نه فقط مذهب تو کارشون نبود یک جورهایی بی بند و بار هم بودند...خلاصه این اقای همبازی به من گفت نظرت در مورد حجاب چیه...من هم همون اول رک و پوست کنده گفتم همینی که میبینی هستم ...حجاب مدل خواهر های تو رو حجاب نمیدونم و از طرفی هم اگر حجاب اطاعت امر خداست چه ارزشی داره که من به خاطر یه ادم انجامش بدم؟ اب پاکی رو ریختم روی دستش که من همینم که هستم و تو هم فرض کن تا اخر عمر همینجوری میمونم...راستش اون زمان درسته که حجابی که به معنی استین بلند و روسری باشه نداشتم ولی خداییش همیشه خودم یه چیزایی رو رعایت میکردم...هیچ کسی بهم نشده بگه جلف و سبک ...حتی ادمهای با حجاب دور و برم منو قبول داشتند...بعد از تمام این بحث ها قبول کردم که توی جمع دوستانش مثلا پوشیده تر باشم ولی در کل همین باشم که هستم...همینی که از روز اول هم خودش میدونست و هم خانواده اش....اون هم قبول کرد...گفت از نظر اون همینطوری که هستم براش ارزش دارم...تشکر کرد از اینکه حاضر شدم جلوی دوستای رودربایستی دارش رعایت کنم و خوب این هم حل بود...یک مدت دیگه هم به گشت و گذار و رفت و امد گذشت و همه چیز خوب خوب بود...توی این فاصله مادرش ۲-۳ باری با مامانم تماس گرفته بود ولی هیچوقت مستقیما با خودم حرفی نزده بود...هر چند که خودش این ماجرا رو شروع کرده بود...ما هم گذاشتیم به حساب اینکه این پسر ادم مستقلی هست و خوب کسی دخالتی نمیکنه...
همبازی بعد از ۳ ماه از من خواست که اگه جوابم مثبته تاریخ برای نامزدی و عقد بگذایم...میگفت تابستون تموم بشه میری سر درست و دیگه وقت نمیکنی...میگفت میخوام به سلیقه تو خونه بخرم و بیا زرودتر عقد کنیم که تو بتونی همراه من بیای شهر ما تا یواش یواش خونه ای بخریم و پرش کنیم تا این دو سال بگذره...میگفت برای مراسم عروسی و لباس و جا و همه چیز من برم و بپسندم و هر بار که اون سر میزنه ببرم نشونش بدم...میگفت همه چیز دست خودت...دختری و دوست داری خودت انتخاب کنی...من هم از تصمیم عاقلانه! خودم کم کم راضی بودم...این پسر این همه محبت داشت...این همه مستقل بود...این همه اختیار عمل...یه جورهایی شبیه بابام بود...که هیچوقت مامانم رو محدود هیچ چیز نکرده بود... که همه زندگیش رو به پای مامانم ریخته بود...بعد از سالها احساس امنیت میکردم...هر بار که همبازی اینجا بود بدون استثنا شام دعوت بود خونه ما ...مامانم دوستش داشت و همش به خاله فریبا میگفت پسر خودمه...قرار شد سوم شهریور ماه عقد کنیم..قرار شد مراسم عقد رو خانواده من جشن مختصر نامزدی بگیرند...چون وقت زیادی برای مراسم خیلی مفصل نبود...قرار شد عروسی ۲ سال بعدش باشه....خانواده همبازی قرار بود که ۱ هفته قبل از عقد بیان اینجا ...یه دیدار خانوادگی داشته باشیم و همه چیز رو علنی مطرح کنیم...بعد هم عقد....
به مامانم گفتم که توی ایران به کسی نگه...از اونجا که قبلا یه مراسمی داشتم که درست ۱ ماه قبلش به هم خورده بود نمیخواستم باز سر زبونها باشم...فقط به مادربزرگم گفتیم و دایی ها...همین...خوب دیگه هم لازم نیست که توضیح بدم که چقدر تنها بودم...یادمه تنهایی ادرش جواهر فروشی ها رو میگرفتم میرفتم میدیدم که بعدا با همبازی بریم نظر اون رو هم بگیریم...خیلی وقت ها از این همه تنهایی خیلی دلم میگرفت به خودم تشر میزدم قوی باش دختر...چه جوری میخوای زندگی بسازی تو؟ گاهی مامانم همراهم میومد...که البته اونم گرفتاریش یکی دو تا نبود...قیمت های ایران رو که زیاد دستم نیست ولی یادمه که خیلی مواظب بودم که زیادی حلقه سنگین بر ندارم...نه که همبازی نمیتونست ...شاید گرونترین حلقه ای که من میپسندیدم ۱/۱۵ درامد سالانه اش هم نبود...ولی به خودم میگفتم اول زندگی جای ول خرجی نیست...جای ساختنه...همیشه بهترش هست...یادمه اونقدر گشتم تا یک حلقه خیلی ساده پیدا کردم که دو تا برلیان ریز داشت و یک دونه درشت تر وسطتش...برای درسته هم یک برلیان هشت دهم قیراتی پیدا کردم که زیاد بزرگ نبود ولی مرغوب بود و شناسنامه داشت...خیلی ساده بود و یک چیزی حدود یک و نیم میلیون تومن در می امد به پول ایران...که البته برای حلقه ازدواج چیز خیلی ساده و کوچیکی محسوب میشه اینجا...یادمه از همبازی اصرار که برلیان دو قیراتی بگیر و ازمن که نه همین قشنگه...یادمه خانوم جواهر فروشه بهم گفت انقدر ساده نباش...تنها دوستی که اینجا دارم بهم گفت انقدر دست کم نگیر...گوش نکردم...حلقه رو سفارش دادم و همین تنها خرید عقد من بود...حتی اسم سرویس جواهر و این چیزها رو هم نیاوردم...
معضل بعدیش لباس بود که الحمدالله قحطی اومده بود...یعنی اینجا که مرکز فشن امریکاست پاشنه کفش من در اومد و یک دونه لباس مناسب گیر نیامد...با اون وقت کم من لباس رنگ روشن قحطی اومده بود...دیگه به هر چیزی که مشکی نباشه و با هر قیمتی راضی شده بودم...اخر هم چیزی که خریدم ربطی به لباس عروس نداشت...
موند سالن و شام و کیک و میوه و گل که اینها رو مامانم سفارش داد همه رو از بهترین جاها...برای روز عقد...مثلا امروز اگر شنبه بود شنبه بعد مراسم عقد من بود...با اصرار مامانم که دیگه دیر تر از این نمیشه مهمون دعوت کرد خبر رو به اشناها رسوندیم ودعوت کردیم...
همون روز شنبه قرار بود همبازی بیاد و این یک هفته رو کلن با هم باشیم ...عصرش نشسته بودم توی ارایشگاه و ناخن هام رو برای عقد درست کردم...موهام رو هم برای اون روز یک سشوار ساده کردم...همبازی هم از راه رسید...اونشب رو با هم رفتیم و حلقه رو برای شنبه سفارش نهایی دادیم...رفتیم دنبال لباس برای همبازی و یک شام دو نفره....مادر همبازی هم از راه اومده بود و رفته بود خونه خاله خانوم...پدرش و خواهر ها هم وسط هفته می امدند...
خاله فریبا بعد از رسیدنش هیچ تماسی با ما نگرفت...گذاشتیم به حساب خستگی...بعد هم دوست جون به جونی مامانم بود...این حرفها رو نداشتیم...مامانم بهش زنگ زد و برای همون وسط هفته شام دعوت گرفت تا قبل از مراسم خانواده ها دور هم جمع بشن...
اخر های همون شب بود همبازی با من تماس گرفت...گفت ستاره ما یه چیز رو فراموش کردیم...مهریه! گفتم خوب نظرت چیه؟ گفت رسم شما چیه؟ گفتم تو که خانواده ما رو میشناسی...مهریه فقط جنبه فرمالیته داره...نه کسی گرفته...نه کسی داده....گفتم که مادر و پدرم اعتقادی به مهریه ندارند و همش رو دادن دست خودم...ولی من دوست دارم طبق رسم خانواده و مثل بقیه همسن و سالهام توی خانواده همون هزار تا سکه باشه....گفتم اگه تو با این مسئله راحت نیستی برای من اهمیتی نداره...منی که نمیخوام این سکه ها رو بگیرم چه یکی چه صد تا چه هزار تا...ولی اطت خواهش میکنم همین الان بگو نظرت رو...گفتم خانواده من براشون کسر شان هست که بعدا روز عقد کسی اعتراض کنه بخواد چیپ بازی در بیاره چونه بزنه...گفتم الان بگو اگه موافق نیستی...من چیزی نمیخوام...به خانواده ام هم میگم نخواستم...کسی هم حرفی نداره...گفت نه این چه حرفیه...مگه عروس من از بقیه عروس های فامیل چی کم داره؟مگه من از بقیه دامادهای فامیل چیم کمه...هر چی تو بگی...همینی که تو میگی...
تموم شد...قرار شد فرداش بریم برای تحویل بعضی از سفارش ها ....
-ببخشید که شدم مثل این سریالها هی وسط راه قطعش میکنم...زود ادامه اش رو مینویسم...همین که همراهمید ممنونم...
از خودم بیشتر بگم که خوب ۲۵ سالمه...تا ۱۵ سالگیم ایران زندگی کردم...بعدش اومدیم این سر دنیا...همه بچه اولی خانوادم هستم هم توی فامیل اولین نوه دختری...طبیعی هست که توی خیلی مسائل برای کل خانواده نقش موش ازمایشگاهی رو داشتم...
از خانواده ام هم بگم که نسل اندر نسل شیرازی هستن... یه جورایی جزو قدیمی های شیراز محسوب میشن و به همین دلیل خیلی ها اسمن میشناسنشون...از نظر اعتقادی هر چند سنتی هستند ولی سخت گیری انچنانی نداریم...تقریبا هر کسی هر جور خودش انتخاب کرده شده...اینه که توی فامیل هم مذهبی داریم که مثلا توی مجالس مختلط پا نگذاره و هم از اون مدلش که اگه مختلط نباشه اصلا پا نگذاره!این وسط دایی ها خاله ها و خلاصه اونهایی که به من نزدیکترن معتدل تر هستن...و من هم به همچنین...کلا توی خانواده ما در پذیرش دین هیچ اجباری نیست!هم پدرم و هم مادرم تحصیل کرده هستن...هر دو مدرکشون مال همین امریکاست...هر دو کار میکنند و خوب درس خوندن توی خونه ما از نون شب واجب تره...
من هم که از نوجوانی اومدم اینجا و خوب چون همه دوست و رفیقام رو از دست دادم منم زدم توی خط درس...از نظر روابط هم چند باری که خودم از کسی خوشم اومد و جدی شد همه تو زرد از اب در اومدند...بار اولش که ۱۹ ساله بودم و ۳ سال نشستم پای کسی که ۱ ماه قبل از مراسم بله برونم با دوست دخترش مچش رو گرفتم! و خوب همه چیز کنسل شد و یک سالی فقط زار زدم تا زندگیم به حال عادی برگشت...۲ سال بعد از اون ماجرا هم از کسی خوشم اومد که یک جورایی مقام اجتماعیی بالاتری نسبت به من داشت ...یعنی من دانشجو و اس و پاس بودم اون درسش رو تموم کرده بود و شغل سطح بالا و مقام و مرتبه داشت و من انقدر ترسیدم و انقدر توی دلم ریختم که مبادا فکر کنه منم مثل همه دلم برای موقعیتش رفته و انقدر هیچی به روی خودم نیاوردم که با یکی دیگه اشنا شد و خوب گناهی هم نداشت! اصلا خبر نداشت توی دل من چی میگذره...و بار اخرش هم یک اقایی بود که هم رشته خودم بود و توی دانشگاه دیدمش و خیلی خیلی نزدیک به مرد رویاهای من بود....ولی درست همون روزهای اول اشنایی فهمیدم که ما اختلاف مذهب داریم...و خوب خانواده من این رو قبول نمیکرد و حتی خود من هم برام خیلی سخت بود...که البته نظر چند تا مشاور رو هم که گرفتم همه بدون رد خور گفتند که همچین رابطه ای عاقبت خوشی نداره...و من با اینکه خدا میدونه چقدر مجذوبش شده بودم یادمه که همون روزای اول یه جا دیدمش و بهش گفتم که به دلیل این اختلاف نمیتونم از این جلوتر بیام و اونم گفت که نمیتونه به دوستی اکتفا کنه و از هم جدا شدیم...یادمه اون روز توی ماشین ساعتها زار زدم که خدا فقط به خاطر تو بود حالا راضی هستی؟حالا من ادم خوبی شدم؟
خلاصه بعد از این ماجراها شدم مارگزیده بی خیال دنیا....از اون طرفم هم مادر و هم پدرم بیمار بودن و خوب ما هم که اینجا تنها...اصلا دل و دماغ نداشتم...سرم به کار خودم بود و تنها عشقم درسم ...
یه روز عصر تابستون درست همین موقع ها دو سال پیش بود که نشسته بودم پای تلویزیون...که تلفن زنگ خورد و مامانم گوشی رو برداشت...یکی از دوستای صمیمش بود از کانادا ...اینها از دوستای خیلی قدیم خانوادگی ما بودن...از قبل از اینکه حتی من یا بچه های اونا دنیا بیان...شوهر این خانوم که از بچگی خاله فریبا صداش میزدیم(البته شوهر خانومه رو خاله فریبا صدا نمیزدیم! خود خانومه رو خاله فریبا صدا میزدیم!) از خانواده های مثلا اصیل شهر ما بودند و اسم خوبی داشتند...یه دختر همسن من داشتن و یکی دیگه یک سالی کوچیکتر و پسرشون هم یک سالی بزرگتر از من...اونجور که از این و اون شنیده بودیم بچه هاشون فوق العاده موفق و درس خونده بودند و خیلی هم از همه لحاظ خوب و عالی...خلاصه این خاله فریبا که خودش هم یه زن فوق العاده اجتماعی و بگو بخند بود اونشب پای تلفن با شوخی و خنده قضیه من رو برای اشنا شدن با پسرش که من سالها بود دیگه ندیده بودمش رو پیش کشید...گفت که پسرش که البته مستقل از مادرش اینا توی یکی دیگه از شهرهای امریکا زندگی میکرد قراره یک سفر بیاد اینجا و اگه بشه با خاله اش که اون هم از دوستای دوره ای مامانم اینها بود بیان برای اشنایی...مامانم هم قبول کرد روی حساب این دوستی چندین ساله و بعد هم ماجرا رو به من گفت...منم مخالفتی نکردم که بیان ولی مامانم خیلی خوشحال بود...گفت اینجوری اگه بشه خیال من راحته...میدونم اینها ادمهای درستین...میدونم اهل خیلی برنامه ها نیستن...خیالم از تو یکی راحت میشه....راستش مثل خیلی از همسن و سالهام همیشه ازدواج سنتی برام ایش و پیشی بود و اخ و تخی ولی یه نگاه به انتخاب های قدیمم که کردم دیدم خوب من که عرضه خیلی از دختر ها رو ندارم...سیاست هم اصلا هیچ...شاید بهتره واقعا تصمیم عاقلانه بگیرم...شاید قسمت اینه که همبازی دوران بچگیم این سر دنیا شریک زندگیم در بیاد...شاید حالا که این دوستی چندین ساله وجود داره خیلی چیزها برام اسون تر باشه...و خلاصه از این فکرها...منتظر شدیم که این همبازی سالهای دور همراه با خاله خانومش که اون هم خیلی ادم خونگرمی بود بیان...
یک هفته بعدش بود که اومدن...اصلا هیچ استرسی نداشتم...توی جمعی بودم که غریبه نبود...اون زمان هم که مثل الانم اندازه خرس نشده بودم ریخت و قیافه ای داشتم! میدونستم که خیلی هم توی چشم میام...از راه رسیدن با یک دسته گل خیلی کوچیک خیلی خیلی سر هم بندی شده...راستش انتظار نداشتم چون خود این اقای همبازی ادم مستقلی بود و وضع مالیش جز خیلی بالاتر از میانگین درامد قشر تقریبا مرفح اینجا بود.. اما خوب اهمیتی هم ندادم...راستش با اینکه مثل همه دختر ها از این النگ دولنگ ها و لوس بازی ها خوشم میاد ولی انقدر ها برام حیاطی نبود که بگم وایییی دسته گلشون اینه؟واویلا!
خلاصه نشستیم و از هر دری سخنی...قرار شد که من و ایشون یه مدتی رفت و امد کنیم تا اشنا بشیم...پدرم گفت که اصلا عجله نکنم و تا هر زمان که لازمه این معاشرت ادامه پیدا کنه...از اونجایی که اقای همبازی ساکن یه شهر دیگه بود قرار به این شد که اخر هفته ها بیاد شهر ما و بریم اینور و انور و اشنا بشیم...
توی اون دید اول از قیافه اش زیاد خوشم نیومد...خیلی لاغر بود و خیلی قد بلند...قیافه اش غیر قابل تحمل نبود ولی با تصور من فاصله داشت....از طرفی بعد از این همه سال دیدم که هنوزم همون ادم بگو بخند قدیمه...خیلی خوش صحبت بود و کل تا حالا ندیده بودم کسی این همه به دل من راه بره و شلنگ تخته نندازه...بیرون میرفتیم و خوش بودیم و ساعتهای زیادی پای تلفن...همه میگفتن خدا برام خواسته! این خانواده و این پسر توی چشم مردم خیلی نبود و نزاد بودن...همه میگفتن چه شانسی...از هر کی تحقیق میکردیم میگفت چه پسری...خودمم که جلوی روم بود غیر از خوبی چیزی ازش نمیدیدم...همه چیز عالی بود...
-با اجازه بقیه اش برای فردا شب...این داستان حال من رو بد میکنه! ولی همیشه قبل از اینکه ادم بهتر بشه اول بدتر میشه مگه نه؟
